بهداد با اکراه سینه های زن رو میخورد، ولی باز هم نتونست شق کنه!
بنابراین زن بهش گفت به شکم بخوابه تا بتونه کمرش رو ماساژ بده. بهداد مثل بچه های حرف شنو دستورات زن را اطاعت میکرد. کمی که گذشت احساس کرد حالش بهتر شده و دوباره داره تحریک میشه. حالا دیگه زن از کمرش پایین تر رفته بود و داشت باسن بهداد رو میمالید. با وجودیکه خوشش میومد ولی خجالت میکشید. میخواست برگرده که زن با دست به باسنش ضربه زد و گفت آروم بخواب!
بعد اونو طوری کنار لبه تخت کشوند که پاهای بهداد از روی تخت آویزون و روی زمین بود. بهداد احساس کرد زور زن خیلی زیاده، کمی ترسید ولی چشماش رو روی هم گذاشت تا از نوازش بدنش لذت بره. از نوازش اطراف کونش خیلی خوشش اومد. کم کم احساس کرد کیرش دوباره داره شق میشه، پیش خودش گفت آخ جون تا چند دقیقه دیگه میکنمش!
زن با اشتیاق تمام باسن بهداد رو میمالید. توی عمرش کون به این سفیدی و عزیزی ندیده بود! باسنش رو از هم باز کرد. وقتی چشمش به سوراخ بهداد افتاد لبخندی روی لبهاش نشست. انگشتش رو جلو برد و به سوراخش کشید. بهداد خواست مانع بشه ولی زن با تشر دستش رو عقب زد
دوباره بهداد ترسید. با خودش فکر کرد حتما" اینهم جزو رسوم خانوم کردنه و من ازش بی خبرم! زن در کیفش رو باز کرد و یک چیز پلاستیکی رو ازش بیرون آورد. بهداد فقط نگاه میکرد و جرات انجام هیچکاری رو نداشت. بی اختیار گفت: چقدر شبیه کیره! زن با لحن شیطنت آمیزی گفت: آره جونم درست حدس زدی!
زن پشت بهداد رفت و محکم از پشت بغلش کرد. با وجودیکه زن بود ولی زور زیادی داشت. بهداد به خودش جرات داد و گفت: خب خانم من آماده ام، بیا دوباره شروع کنیم
زن گفت صبر داشته باش آقاپسر، اول من یه کاری دارم که باید برات انجام بدم، بعدش به اونجا هم میرسیم!
زن کیر پلاستیکی رو به باسن بهداد میمالید. بهداد احساس خوبی نداشت ولی مجبور بود تحمل کنه. هنوز نمیدونست که اون زن میخواد چکار کنه. زن از پشت بین پاهای بهداد ایستاد و بهش گفت پاهاتو باز کن. بعد محکم از عقب گرفتش. جای شکار و شکارچی عوض شده بود. کیر پلاستیکی رو جلو استخوان لگن خودش گذاشت و سر اونو لای درز باسن بهداد برد و بعد آروم بدنش رو حرکت داد. بهداد که احساس میکرد پشت سرش داره اتفاقات عجیبی می افته با اعتراض پرسید: آهای داری چکار میکنی؟!!
زن با عشوه گفت چیزی نیست عزیزم، اول باید این کارو انجام بدیم تا بعد به اونی که دلت میخواد برسیم! بعدش از پشت بهداد رو بوسید. بهداد چاره ای جز قبول دستور او نداشت. زن با دستش باسن بهداد رو باز کرد و سر کیر پلاستیکی رو جلو سوراخ کونش برد. یواش یواش فشار داد. همیشه از اینکار خیلی لذت میبرد
بهداد اصلا" از اینکار خوشش نمیومد، دوباره خواست مقاومت کنه ولی زن چند ضربه محکم به باسنش زد. این قدر محکم که پوستش قرمز شد. زن دوباره بدنش رو روی کیر پلاستیکی فشار داد. کم کم داشت لذت میبرد و فشار رو بیشتر میکرد. این قدر فشار داد تا نوکش وارد سوراخ بهداد شد. بهداد فریاد گوش خراشی کشید. میخواست از جاش بلند شه ولی زور حریفش بیشتر بود و او نتونست هیچ کاری بکنه. زن بقدری لذت میبرد که گویا اصلا" صدای داد و فریاد بهداد رو نمیشنوه! بازهم خودش رو به سمت جلو فشار داد. حالا چند سانتیمتر داخل رفته بود. بهداد از شدت درد پتو رو با دستاش جمع کرده و محکم گرفته بود و اشک میریخت. هیچکاری نمیتونست انجام بده
زن لحظه به لحظه لذت بیشتری میبرد و خودش رو بیشتر به سمت بهداد فشار میداد. بهداد فقط فریاد میکشید. او درد وحشتناکی رو تحمل میکرد. حس میکرد بدنش داره جر میخوره. میخواست به هر قیمتی شده خودش رو از این وضع خلاص کنه. یه دفعه احساس دفع بهش دست داد. دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه. با فریاد مامانش رو صدا زد و این قدر تقلا کرد تا بالاخره تونست خودش رو از دست زن خلاص کنه
دستش رو روی کونش گذاشت و باسرعت به سمت توالت دوید. چند دقیقه ای طول کشید تا تونست خودش رو تمیز کنه. حالش کمی بهتر شد. ولی جرات بیرون آمدن از توالت رو نداشت! تا ابد هم که نمیتونست اونجا بمونه! خودش رو توی آینه نگاه کرد. بخودش گفت: خاک بر سرت مثلا" تو مردی! ببین باهات چکار کرد! تصمیم گرفت زنیکه کثیف رو با تی پا از خونه بیرون کنه. با عصبانیت به اتاقش اومد و همینطور که لباسهاش رو می پوشید داد زد: آهای کجایی؟
جوابی نیومد. به پذیرایی رفت اونجا هم کسی نبود. به آشپزخانه و تمام جاهای خونه سرزد ولی اثری از زن نبود. عجیبه...یعنی کجا قایم شده؟
بهداد به اتاقش برگشت ولی نه از اون زن اثری بود نه از لباس و کیفش و نه از زنجیر طلای بهداد که روی میز بود. خونش بجوش اومد، مثل برق گرفته ها شده بود. تصمیم گرفت دنبالش توی خیابون بره و حسابش رو برسه. ولی وقتی دستش رو توی جیب شلوارش برد تا سوئیچ ماشین رو برداره خشکش زد. سوئیچ ماشین هم نبود!!
با عجله به کوچه دوید، هیچ اثری از ماشین قشنگش نبود .بهداد با درماندگی توی کوچه نشسته بود و با خودش فکر میکرد حالا جواب پدر و مادرش رو چی بده!
چند خیابون پایین تر یک زن جوان سوار یک پژوی 206 تمیز رانندگی میکرد. زن به آینه ماشین نگاهی انداخت، توی آینه به خودش لبخندی زد و گفت طفلکی عجب جوون ساده لوحی بود!!
