دفعه بعد در کمال پرویی بدون اینکه به اعتراضای من توجه کنه دکمه های مانتومو باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام... خدا میدونه فقط به خاطر اینکه از دستم ناراحت نشه هیچی بهش نمیگفتم ... تو خیال خودم واسه اینکه خودمو قانع کنم میگفتم که ما که بالاخره یه روزی با هم ازدواج میکنیم پس چه اشکالی داره ... بزار راحت باشه .. !! اینم بگم که تو این مدت دوستی حتی یه بار هم به من نگفت که دوسم داره .. حتی یه بار که به زور ازش پرسیدم گفت که دوسم داره اما عاشقم نیست .. من خر بودم احمق بودم با این که میدونستم دوستیمون هیچ فایده ای نداره که هیچ تمام واسه من ضرره چه مالی چه عاطفی اما باهاش دوست بودم .. حتی بعضی وقتا یه کارایی میکرد که هر کس دیگه اگه جای من بود یا اگه من اون مهتاب الان بودم بیخیالش میشدم که هیچ دهنشو هم سرویس میکردم .. زنگ میزدم بهش اگه حال نداشت صحبت کنه تلفنو قطع میکرد ... !! خورد شدن تا چه قدر ...
چند روز بعد که رفتم دم مغازه سریع اومد جلو گفت خونه دوستم که همین پشت خالیه بیا بریم اونجا چون امروز داداشم مییاد دم مغازه نمیخام تو رو ببینه ... با اینکه راضی نبودم اما به خاطر اون رفتم ... دوستش تو پذیرایی نشسته بود فیلم نگاه میکرد .. منو برد تو اتاق .. سه سوت مانتو مو در اورد سینه هامو میمالید میخورد لب میگرفت .. سینه هامو گاز میگرفت .. دستش همه جا کار میکرد لای پام پشتم همه جا ... میخاست شلوارمو در یاره که نذاشتم .. قبول کرد که این کارو نکنه اما گفت به پشت بخواب .. بعد خودشم خوابید روم شروع کرد به مالوندن کیرش به کونم ... با اینکه از رو لباس بود اما صدای اه و اوهش بلند شده بود ... باورتون نمیشه اما من حتی نمیدونستم اسم اون چیزی که تو شرتشه کیره ... دستشو گذاشت رو کسم به زور مجبورش کردم برداره دوباره گذاشت دوباره دستشو پس زدم .. دستمو گرفت گذاشت رو کیرش .. یه هو احساس حالت تهوع بهم دست داد یه چیز درازه گنده زیر دستم بود .. دستمو کشیدمو زدم زیر گریه ... دستشو از رو دستم برداشتو با یه حرکت سریع یه هو شلوارمو کشید پایین ... سریع خودمو جمع کردم .. پایینو دیده بود .. گفت دفعه بعد که اومدی دم مغازه یادم بنداز یه تیغ بهت بدم ... !!!
اون روز خودمو هر طور که شد از دستش نجات دادم ... ازش متنفر شده بودم ... تمام وجودمو نفرت پر کرده بود ... واقعا راسته که میگن فاصله عشق و نفرت از یه تار مو کمتره ... نفرتم وقتی به اوج رسید که یه روز بهش خیلی گله کردم گفتم که نمیخام باهاش سکس داشته باشم .. گفتم که چرا این کارا رو با من میکنی اما تنها جوابی که به من داد این بود : خودت خواستی من که به زور نکردم ...
دلم میخاست خفش کنم .. یعنی این جواب من بود .. جواب دوست داشتن من ؟ گناه من چی بود .. فقط عاشقش بودم اونم یک طرفه و چشمو گوش بسته !! ... تلفنو قطع کردم .. دیگه هم بهش زنگ نزدم ... نمیدونید چی کشیدم ... یه سال طول کشید تا تونستم فراموشش کنم ..
ضرر مالی هیچی اما ضربه روحی که خوردم هنوزم که هنوزه اثرش مونده .. الان 19 سالمه .. دیگه اون مهتاب 14 ساله نیستم که عقلم به هیچی نرسه و زود خر بشم ... اون همه چیمو ازم گرفت .. اعتماد کردنو دوست داشتنو .. کاری کرد که از هر چی مرده هر چی مذکره متنفر بشم ... بعد چند وقت خیلی دنبالم اومد .. اون ادمی که حتی ننگش میکرد زود تر به من سلام کنه ازم معذرت خواهی میکرد .. اما دیگه با دیدنش دلم نمیلرزید .. دیگه دوسش نداشتم ... حتی حاضر بودم که بمیره ... هنوزم که هنوزه واسم پیغام میفرسته ... من هیچ وقت نمیبخشمش واگذارش کردم به خدا ... میدونم که خدا خودش انتقام منو ازش میگیره ... من خر بودم من احمق بودم .. یه دختره چهارده ساله خام .. اما اون که دید من چه طوریم ... دید که من بچم ..چرا این کارو با من کرد .... ؟ ..
بعد اون ماجرا تا الان با هیچ کس دوست نشدم ... نه که پیشنهاد نداشته باشم .. نه .. از خودم تعریف نمیکنم اما میگن که چهره قشنگی دارم .. یه دختر مو مشکی با چشای تقریبا عسلی ... خیلی ها دنبالم بودن اما من از همشون متنفرم .. به هر پسری که نگاه میکنم قیافه لجن اون و کاراش جلوم میاد .. بگید چیکار کنم ... کمکم کنید ...انو هم بگم که عشقی که بخاد با یه نگاه شروع بشه بهتره که نشه .. عشق مثل شرابه باید کم کم جا بیفته عشق با یه نگاه عشق واقعی نیست .. اون عشقی محکم و پا برجاست که دو طرفه باشه
