مدتي طول كشيد تا سامي ( كه از زور مستي و خواب داشت از پا مي افتاد ) قانع شد كه بايد دوستان هرمز از خانه بيرون بروند و مدت طولاني تري نيز طول كشيد تا خود آنها هم قانع شدند (يا نشدند ؟ نمي دانم ) . در هر حال با بيرون رفتن آنها من و سامي به داخل خانه رفتيم . هرمز كه از اين كج خلقي من به شدت عصباني بود پوزخند مستانه اي به من زد و به نحوي كه سامي نشنود گفت :
- جنده خانوم . فكر كرده تحفه است گوزو !
به سرعت به داخل اتاقي كه سامي رفته بود رفتم. سامي مثل جنازه روي تنها تشكي كه روي زمين قرار داشت افتاده بود و خرناس ميكشيد . كليد روي در نبود و نميشد در را قفل كرد . پشت در نشستم . ساعت دو شب بود. خوابم مي آمد و خسته بودم . سامي اصلاً نفهميده بود كه چقدر برايش خوشكل كردم و اصلا هم به روي خودش نمي آورد كه چه ريسكي رو انجام دادم كه شب رو پيش اون اومدم و خونه رو پيچوندم . به شدت سردم بود و نياز به دستشويي داشتم . شلوار جين تنگم هم بر شدت اين نياز مي افزود. عجب شب شاهكاري !!
با ترس و لرز بلند شدم و كمي لاي در رو باز كردم. هرمز داشت ظرف مي شست و براي خودش در عالم مستي آواز ميخوند . خودم رو به داخل دستشويي انداختم و خودم رو راحت كردم . هرمز متوجه من نشده بود . به اتاق برگشتم . با آن شلوار نمي توانستم بخوابم . از طرفي سردم بود و لخت خوابيدن هم (با توجه به اينكه در قفل نمي شد ) به صلاح نبود . مانتوام را روي سامي انداختم و كنارش دراز كشيدم . با اينكه خوابم مياومد يك ساعتي را هم همينجوري سر كردم . دستم رو به گونه سامي كشيدم . چشمهايش را باز كرد
- چقدر خوشگل شدي ؟
- بيدارت كردم ؟
- چقدر ناز شدي ؟ …..
بلند شد و نشست. مرا هم بلند كرد . دستهاش رو روي شونه هام قرار داد . صورتم رو ميون دستهاش گرفت . انگشتهاش رو لاي موهام فرستاد . سرم رو به سمت خودش كشيد و لبهام رو خورد . بوي الكل دهنش و تلخي مزه لبهاش رو دوست داشتم
نيم ساعت بعد وقتي پشت به او سجده كرده بودم و باسنم زير فشار سكس داشت مي تركيد از خودم مي پرسيدم چقدر دوستم داره؟
يك قطره اشك از گونه ام روي دستم چكيد
