بهش گفتم که کاندوم داره ... اصلا تا اون لحظه به یاد کاندوم نبودم ... بلند شد و از کشوی میز توالتش یه بسته کاندوم آورد ... کاندوم های بود که هفته پیش خودم برای مانی گرفته بودم (چون روش نمیشه بره داروخانه و بگه که کاندوم میخواد همیشه من براش میگیرم) این کاندوما خودش لیدوکائین دار بود و این موضوع کلی شادم کرد ...
یه دونه کاندوم از تو بستش در اورد و باز کرد و کشید روی حشمت خان ... به سختی تونست حشمت رو اونتو جا کنه...
یه پشت روی تخت دراز کشید. من هم خودمو کشوندم روش. پاهاشو یه مقدار باز کردم حشمت رو از کمر گرفتم و سرشو به روی کسش میکشیدم ... بعد از چند بار تکرار این کار سرشو آروم گذاشتم تو.... یه مقداری از سرش که تو رفت ... باز شروع به سر وصدا کردن کرد ... چندین بار سرشو در اوردم و دوباره تو گذاشتم این کار باعث میشد که بیشتربهش حال بده... اینو از سر وصداهایی که میکرد میشد فهمید...این دفعه تصمیم گرفتم که تا اونجائی جا داره بزارم تو . یه مقدار که رفت تو صداش بلند شد که :آآآآآآآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... من که کلی حالم گرفته شده بودبه ذهنم خطور کرد که تو این شرایط بهترین روش برای کمتر شدن درد اینه که من دراز بکشم و اون بیاد و روش بشینه ... به شیما گفتم اونم جواب داد که :هر کار میکنی زود باش ... ( دلم به حالش میسوخت آخه طفلک نمیدونست که حشمت به این زودیا ارضا نمیشه) در هر صورت من به پشت خوابیدم و اون اومد و نشست روی پام.
بعد با دستش حشمت رو از کمر گرفت و آروم در حالی که داشت میشست رو پام حشمت رو به داخل میفرستاد. این سری تونست حشمت رو تا آخر تو جا کنه ... با بالا و پائین رفتن روی حشمت سینه هاش تکون میخورد که طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم... چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت تا اینکه خودش خسته شد و از حرکت ایستاد. با اشاره من از جاش بلند شد و من خودمو به پشتش رسوندم. یکی از بالشهای تخت رو زیر شکمش گذاشت و کونش رو بالاتر قرار داد. پاهاشو بیشتر باز کردم که همین موضوع باعث شد که کسش باز شه ... واقعا دیدن چنین صحنه ای برام عذاب آور بود ... حشمت رو از کمر گرفتم وآروم سرشو روی کسش قرار دادم. با یک فشار کوچیک سرش رفت داخل ... بعد آروم بقیشو هم جا کردم ... کنار کونشو با دستهام گرفتم و با تکیه به اونا خودمو عقب و جلو میکشیدم ... هر سری که حشمتو عقب میکشیدم بیرون میوردم و دوباره میفرستادم سر جاش ...
تازه یه جورایی داشت بهم حال میداد ... شیما صداش در نمیومد خودمو ولو کردم روش و با دسته راستم شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ... حدود 5-4 دقیقه ای به همین منوال گذشت البته سرعت داخل و خارج کردن حشمت خیلی کم بود ... و میدونستم با اینکه داره درد زیادی میکشه به خاطر کلفت بودن حشمت واینکه تمام کسشو پر کرده لذت زیادی هم داره میبره...
همین که از روش بلند شدم خودشو رو تخت ولو کرد. من هم پشتش دراز کشیدم. دست راستم هنوز بین سینه هاش بازی میکرد ... بعد از بازی با سینه هاش کشیدمش سمته خودم .البته پشتش به من بود. پای راستشو رو بردم بالا و حشمت رو کسش گذاشتم و دوباره فرستادمش تو ... اینجوری برای اونهم بهتر بود آخه کمتر غر میزد که دردش میاد واین حرفها... بعد از چند دقیقه ای آروم در گوشش گفتم که از عقب هم راه داره ؟! جیغش در اومد : نننننننننننننه... پاره میشم آخ!!! عین مال آدمیزاد که نیست ....!!!
من هم خیر عقب گذشتم ... کسش رو تنگتر کرد همین کارش باعث شد که بیشتر بهم حال بده ... همین که داشت آبم میومد بی اختیار سرعت تلمبه زدنم هم بیشتر شد ... برای خودم عجیب بود که چه زود دارم ارضا میشم ... ولی دیگه کنترلم از دستم خارج شده بود .... همین که آبم در حال خروج بود خودمو کشیدم عقب و سریع خودمو رسندم روش ... کاندوم رو از سر حشمت کشیدم بیرون بر خلاف جا افتادنش خیلی راحت در اومد... چند لحظه آخر رو با دست زحمتشو کشیدم ... آبم پاشیده شد رو سینه هاش ...
بیحال افتادم کنارش دقیقا مثل یه جنازه ... بعد از چند دقیقه ای که به خودم اومدم دیدم داره با دستمال کاغذی شاهکشار منو از رو خودش تمیز میکنه ...
از جام بلند شدم بدون اینکه حرفی با هم بزنیم من شورتمو پوشیدم از در اطاق اومدم بیرون ... مانی رو دیدم که روی راحتی دراز کشیده و داره با موبایلش ور میره ... سراغ دستشوی رو گرفتم ... اشاره کرد که کنار در ورودی ....
من زودتر اومدم بیرون ماشین رو که روشن کردم مانی هم اومد نشست تو ماشین ...
-این بدبختو چیکارش کردی؟!!
-کاریش نکردم...
-کلی فحشم داد که این پدر منو در اورد دیگه راش نمیدم و این حرفها .....
-ولش کن ناهار چیکار کنیم؟!!
-من که دیگه پول ندارم. هر گلی زدی به سر خودت زدی....
-بریم خونه من دوش بگیرم بعد بریم سراغ ناهار ....
-زنگ بزنم شیما هم بیاد ..... !!!!!!!!
