سحر و رئيسم
نمي دانم اشتباه من از كجا شروع شد. تا آنجائيكه به ياد دارم دو سال پيش بود كه خانم صباحي به اداره ما منتقل شد. از اولين برخورد با او احساس كردم ميتوانم رابطه خوبي با او داشته باشم. بنابر اين سعي كردم با اولين كلام برخورد گرم و صميمانه اي با او داشته باشم. هر چند در آن زمان من يك مرد 29 ساله بودم و پنج سال از ازدواجم مي گذشت و پسرم 3 ساله بود. زن من 26 سال داشت و از زندگي با هم كاملاً لذت ميبرديم
ازديدن اندام او احساس خوبي به من دست ميداد چون باريك و سكسي بود. با اين همه خانم صباحي هم كشش و جاذبه خاصي در من ايجاد كرده بود و حس عجيبي در من بوجود آورده بود. از آن موقع شروع كردم به انجام هر كاري تا مدت بيشتري را با خانم صباحي در اداره بگذرانم و به هر بهانه اي يا به اطاق كار او سر مي زدم و يا با تلفن به او زنگ ميزدم. كم كم رابطه ما رنك دوستي و شوخي به خود گرفته بود و علاوه بر صحبت در مورد كار، در مورد همديگر هم حرف هايي ميزديم
يك بار اتفاقي دست من به او خورد و او نگاه معني داري به من كرد و هيچ حرفي نزد. پيش خودم فكرهاي زيادي در مورد او ميكردم و سعي كردم اين كار باز هم تكرار شود. كم كم اين رفتار من براي او عادي شد و هيچ وقت هم اعتراضي نمي كرد
رابطه من با خانم صباحي بتدريج روي كار من تاثير گذاشت و كم و بيش اعتراض اطرافيان را بر انگيخت كه احتمالاًبه گوش رييس هم مي رسيد. يك بار كه در اطاق خانم صباحي بودم و داشتم با او شوخي مي كردم ، كمي به دنبال او دويدم و او داشت فرار ميكرد و مي خنديد كه در اطاق باز شد و رييس اداره وارد شد. با ديدن اين صحنه هر سه ما خشكمان زد و سكوت عميقي حاكم شد. و بعد بدون هيچ حرفي رييس از اطاق خارج شد. بهت عجيبي به ما دست داده بود و نمي دانستيم بايد چه كار كنيم. به هر حال فرداي آنروز به من اطلاع دادند به اطاق رييس بروم. وقتي وارد اطاق
شدم ، پشت ميزش نشسته بود و داشت اوراقي را مطالعه مي كرد. به من يك صندلي نشان داد و گفت كه بنشينم. سپس شروع به صحبت كرد و گفت بدليل افت راندمان كاري و به استناد گزارش بعضي از همكاران و رفتار نا مناسب در محل كار بايستي اخراج شوم. شروع كردم به دليل و بهانه آوردن وتوضيح دادن و خواهش كردن. چون به هيچ قيمتي راضي نبودم شغلم را از دست بدهم و مي دانستم امكان ندارد بتوانم شغلي اينچنين و با حقوق بالايي كه داشتم در جاي ديگري پيدا كنم. ولي رييس دوباره همان حرفها را تكرار كرد و گفت كه راهي ندارد. اين بار خواهش ها والتماس هاي من بيشتر شد و به او گفتم در صورتيكه اينبار را ببخشد حاضرم هر كاري بكنم. پس از خواهشهاي بسيار احساس كردم كمي نرم شد و در آخر گفت :" هر كاري ؟"و من جواب دادم :" هر كاري. " او گفت ممكن است راهي وجود داشته باشد و البته فقط يك راه. دانستن اينكه در چه موقعيت بدي هستم و براي اينكه فرصت را از دست ندهم باعث شد كه بگويم :" حاضرم هر كاري بكنم. "نگاه طولاني و عميقي به من كرد و سپس گفت كه من بايد به خانه بروم و به همسرم بگويم كه شايد بطريقي بتواند چيزي را گرو بگذارد و او را راضي كند تا شغل من محفوظ بماند. من در آن لحظات
درست متوجه حرفهاي او نشدم ولي او دوباره به حرفهايش ادامه داد و اظهار داشت كه به نوعي به سحر( همسر من ) علاقمند است ! " بعد از اين همه ،بنظر من زن تو خيلي فريبنده است و مي دانم كه تو به پول و شغلت نياز داري. شايد بتواني با او صحبت كني تا راهي بيابيد كه او بتواند ضامن تو شود و از اين شرايط خلاص شوي. من راضي شدم كه اگر بشود يك فرصت به تو بدهم. " و سپس يك خنده شيطاني به من تحويل داد
در مورد رئيسم بگويم كه او مردي 35 ساله بود با ظاهري آراسته و اندامي موزون و ورزشكاركه به وضع ظاهر خود اهميت زيادي ميداد و هميشه عطر هاي گرانبها و خوشبو استفاده مي كرد. او همسر مرا در چند مراسم كه در اداره برگزار شده بود ديده بود، البته سحر هيچگاه به او توجهي نكرده بود و او خود نيز اينرا ميدانست
با اين صحبت او كاملاً فهميدم خواسته اش چيست، از جايم پريدم و با مشت به سمت او هجوم بردم. ولي او از من قوي تر بود و مشت مرا رد كرد و مرا گرفت و فشار داد. من شروع به تقلا كردم و پس از اينكه كمي آرام شدم گفت كه من مجبور نيستم خواسته او را قبول كنم ولي بهتر است در مورد آن كمي بيشتر فكر كنم و فراموش نكنم كه خود من نيز در اداره داشتم چه مي كردم و به هر حال از رفتارم چه نتيجه اي خواهم گرفت. بعد از اين تحقير من هيچ چيزي نگفتم و فقط به خانه رفتم
وقتي به خانه رسيدم سحر زيباي من مرا بوسيد و گفت" امروز چطور بود عزيزم؟
من فقط بوسه او را جواب دادم و رفتم تا دوش بگيرم
وقتي كه شب شد در تخت پس از كمي عشق بازي و سكس ، اتفاقي كه آنروز برايم افتاده بود را برايش تعريف كردم( قسمت هايي از اين اتفاق را). او خيلي از دست رييسم عصباني شد
و فكر مي كرد كه حتماً او با من دشمني دارد. او به من گفت كه از رييسم شكايت كنم اما وقتي كه برايش توضيح دادم كه در چه موقعيتي گرفتار شده ام او پي برد كه چقدر اين شغل براي من ارزش دارد و ترس من از اينكه ديگر نمي توانم كاري با حقوق مشابه پيداكنم نيز آشكار شد
او گفت " من مي دانم اين كار چقدر براي تو مهم است ولي ما چكاري ميتوانيم بكنيم ؟" من لبهايش را بوسيدم و گفتم " ممكن است تو بتواني براي من كاري بكني عزيزم،شايد تو بتواني به نحوي دل رييسم را بدست آوري و او را راضي كني. "
خودم باورم نمي شد كه دارم اين جملات را به همسر زيبايم مي گويم ، كسي كه خيلي عاشقش بودم ، ولي من بي چاره و نااميد شده بودم.
مدت نسبتاً زيادي سحر بي صدا ماند ، مي توانم بگويم شوكه شده بود. در همان زمان حس عجيبي به سراغم آمد و كيرم شروع كرد به بزرگ شدن. او متوجه شد كه كيرم دوباره دارد بزرگ ميشود ، نگاهي شرورانه در چشمانش ديده شد ، اما جوابي به من نداد و شروع كرد به ماليدن و ضربه زدن روي كيرم. و در آخر به زبان آمد و گفت :" آه عزيزم ،ايكاش راه ديگري وجود داشت كه من مي توانستم به تو كمك كنم ،خودت مي داني من نمي توانم تحمل كنم كه مردي به من دست بزند يا با او همبستر شوم. من نمي خواهم در اين مورد چيزي بشنوم و فكر آن مرا ديوانه مي كند. " ادامه كارمان و اشتياقي كه سحر در سكسمان نشان مي داد باعٍث شد كه پس از چند لحظه او در آغوش من باشد و بوسه هاي پشت سر هم و در آخر هر دو مجدداً ارضا شديم و بعد همانطور در بغل هم خوابيديم
**
فردا صبح وقتي براي صبحانه به آشپزخانه رفتم سحر حوله حمام تنش بود و داشت صبحانه را آماده مي كرد. طوري رفتار مي كرد گويا شب قبل هيچ اتفاقي نيفتاده ، پسرمان هم آنجا بود و داشت صبحانه اش را مي خورد و تا به مهد كودك برود. وقتي صبحانه اش تمام شد سحر او را برد تا تلويزيون نگاه كند و سپس برگشت و براي سورپرايز من گفت " من آن كار را انجام مي دهم. من مي دانم كار تو چقدر برايت مهم است و بعلاوه ما به پول آن هم نياز داريم. "
از جايم پريدم و او را بوسيدم ، " آه عزيزم ، تو اگر دوست نداري مجبور نيستي آن كار را انجام بدهي ، من نميخواهم تو اون كار را بكني اگر حس مي كني كه نمي تواني. "
سحر لبخند ضعيفي به من زد و گفت "عزيزم ، ما انتخابهاي زيادي نداريم. مي دانم چقدر براي تو سخت است كه بخواهي دوباره ار صفر شروع بكني ، نه من ميروم براي آن ، تا تو
بتواني مشكل را حل كني. "
**
عصر آنروز به رييسم زنگ زدم و گفتم همسرم قبول كرده كه با او باشد البته شرط من آنست كه مشكلي براي خانم صباحي هم بوجود نيايد. حس عجيبي باعث مي شد كه من هر لحظه
بيشتر و بيشتر تحريك بشوم وقتي كه فكر مي كردم سحر چگونه توسط رييسم سرويس ميشود. فكر ميكنم سحر هم مي دانست كه من در اين باره فانتزي سكسي خودم را دارم
من ميتوانستم خرسندي صداي رئيس را بشنوم و او گفت" احسنت بر تو ! مطمئنم انتخاب درستي كردي ، من تو و خانم صباحي را به يك دفتر جديدمنتقل ميكنم همراه با ترفيع ، پس به همسرت بگو من حدود ساعت 8 امشب خانه شما خواهم بود. "
**
سحر معلم دبستان است و عصر به خانه آمد. و پسرمان را هم از مهد به خانه آورد ، نگاه نا مطمئني داشت و حرف كمي ميزد. حدود ساعت 7:00 از اطاق خواب بيرون آمد و يك دامن لي و يك تيشرت پوشيده بود. او رفتار خود را عادي نشان مي داد و لباس معمولي خانه را پوشيده بود. شام را خورديم و هر دو رفتيم و پسرمان را خوابانديم
سحر به من گفت " دوستت دارم عزيزم " و مرا بوسيد. از وقتي كه به اطاق بچه مان رفتيم و بعد در پذيرائي منتظر مانديم من مي توانستم لرزش و استرس را در بدن سحر ببينم. رئيس سر موقع آمد. او هنوز لباس ورزشي تنش بود. بلافاصله با ديدن سحر با خوشحالي اظهار محبت كرد. متوجه شدم جلو شلوارش كمي برآمدگي جلب نظر ميكند
همينطور كه داشت وارد پذيرائي مي شد آنرا از روي شلوارش كمي فشار ميداد. همگي نشستيم ، سحر آمد كنار من روي مبل و رييس مقابل ما نشست. پس از كمي نوشيدن و پذيرايي او بلند شد و خواست دوش بگيرد. در حاليكه به ساكش اشاره ميكرد از سحر پرسيد " من كجا ميتوانم اين ساك را بگذارم؟". سحر بدون آنكه به او نگاه كند گفت :" آنرا در اطاق ما بگذاريد. "
رييس فاتحانه لبخندي به من زد و خيلي نزديك پشت سحر به سمت اطاق خواب ما رفت. به محض آنكه وارد اطاق شد ، سحر را بغل كرد و بوسيد و در را پشت سرش بست و مرا تنها
بيرون گذاشت. سحر اطاق ميهماني را كه چسبيده به اطاق خوابمان است براي من آماده كرده بود ، كه اگر رييس خواست تمام شب را در خانه ما بماند من آنجا باشم. تصور آنكه الان در اطاق روبرو دارد چه اتفاقي مي افتد باعث شد كه من حسابي راست كنم.
تصميم گرفتم سري به پسرم بزنم و وضعيت آنجا را هم چك كنم. ديدم خواب است و خيالم راحت شد. در برگشت به سمت اطاق مهمان از كنار اطاق خوابمان توانستم صداي دوش حمام
را بشنوم. ديگر نتوانستم تحمل كنم دزدكي بيرون رفتم و از كنار پنجره اطاق خوابمان ديدم مقداري پرده كنار است و مي توان به اين طريق داخل را ديد. سحر روي تحت نشسته بود و منتظر رئيس من بود تا از حمام بيرون بيايد.
" خيلي خوبه " ، رئيسم با گفتن اين جمله از حمام بيرون آمد ، حوله را مثل لنگ دور كمرش پيچانده بود و آشكارا ديده ميشد كه چگونه كير باد كرده اش حوله را به سمت جلو هول داده است. سحر هم داشت نگاه ميكرد. رئيس به سمت سحر رفت ، دست او را گرفت و خواست او را بلند كند ، اول كمي مقاومت كرد و خود را عقب كشيد ولي رئيس آنقدر قوي تر بود كه بالاخره او بلند شد و ايستاد. رئيس شروع كرد به بوسيدن او و سپس دستهايش شروع به پرسه زني از روي تي شرت سحر كرد. وقتي رئيس با دستهاي بزرگش سينه سحر را مي فشرد صداي ناله خفيفي از سحر شنيدم. رئيس شروع به بالا زدن تي شرت سحر كرد و گفت :" به ، چه بدن ناز و ملوسي ،عجب هيكل باحالي داري ،شوهرت هر بار تا بهشت پرواز ميكندوقتي اين سينه ها را مي خورد. "
دستهاي سحر را بالا آورد و تي شرت را بيرون كشيد. سينه هاي سفت سحر ديده مي شد. بعد سوتين و دامن سحر را هم در آورد و فقط يك شورت باقي ماند. رئيس شروع كرد به لب گرفتن و بوسيدن و پس از اندكي سحر را به طرف تخت فشار داد و او را روي تخت نشاند. سحر روبروي رئيس نشسته بود ، رئيس حوله را زمين انداخت و كيرش بيرون پريد. كيرش بزرگ و كلفت بود و به نظرم 8 ايتچ يا بيشتر مي آمد.( خيلي بزرگتر از مال من به نظر مي آمد. )
سحر با ديدن آن به نظر گيج مي آمد، نه حرفي مي زد و نه حركتي مي كرد.
سپس رئيس به حرف آمد :" بگيرش ، بيا ، بهش دست بزن"
سحر خيلي مردد دستش را بالا آورد و آن را گرفت ، سپس به آرامي شروع به ماليدن آن كرد.
" آخي ، چه احساس خوبي ، خودت مي داني چقدر خوب داري اين كار را انجام مي دهي ؟ بيا دختر دست ديگرت را هم بگذار روي تخم هايم و آنها را هم بمال "
سحر هم گفته رئيس را انجام داد.
من متوجه شدم كه سحر دارد در همين حين با دقت كير رئيس را وارسي مي كند سپس برايش خيلي راحت تر از قبل شروع به ماليدن و جلق زدن كرد. او ماليدن كير رئيس را به سمت
بالا پائين با ريتم خاصي انجام مي داد.
قلب من تقريباً ايستاد وقتي كه شنيدم همسر محبوبم به رييس گفت :" به نظر چه كير خوبي داري آقا مهران !! " ، او نگاهش را به بالا آورده بود و به رئيس نگاه مي كرد ،
فكر كنم ديدم داشت با زبانش لبهايش را هم مي ليسد. رئيس جواب داد " حالا بيشتر هم خوشت مي آيد وقتي كه كارش را ببيني "
ديگر من هم كم كم دستم روي كيرم بود و داشتم آن را به ديوار فشار ميدادم و مي ديدم آندو چقدر خودماني شده اند. رئيس داشت حسابي تحريك مي شد و نزديك بود كه آبش بيايد . من كمي متوجه خودم شدم و ديدم چگونه دارم از ديدن زنم و كاري كه براي رئيس ميكرد حال مي كنم
رئيس دست سحر را گرفت و آنرا از روي كيرش برداشت و گفت :" مطمئناً مي داني كار دستت چقدر خوبه ، حالا خم شو و سرت را روي آن بالش بگذار تا ببينيم كار كس دادنت چطوره ؟"
من از شنيدن اين كلمات شوكه شدم ، اما بطور حيرت انگيزي هم راست كردم و مي خواستم صورت زنم را ببينم كه چطوري به اين مرد مي دهد. من نمي توانستم باور كنم اين كار
چقدر دارد من را تحريك مي كند و داشت آبم مي آمد.
سحر همان كاري را كه رئيس گفته بود كرد و رئيس شرت زنم را پائين كشيد و خيلي نرم دستش را روي كس او گذاشت. با انگشتش شروع به ماساژ كرد و لبه هاي آن را باز ميكرد
.سپس انگشتش را داخل كس سحر كرد و وقتي در آورد از آب كس برق ميزد. لبخند شيطنت آميزي به سحر زد و رفت بالاي سر او ، سحر با يك دستش كير رئيس را گرفت و در دهانش
گذاشت. در ابتدا رئيس كيرش را به نرمي هول داد داخل ، حدوداً يك يا دو اينچ ، سپس شروع كرد به پر كردن فضاهاي خالي و دهان سحر را كاملا پر كرد ،سحر دستش را روي كير
رييس گذاشته بود و آن را هدايت مي كرد
خيلي طول نكشيد كه آب رئيس آمد. او تا آخرين لحظه كيرش را در دهان سحر نگه داشت و سحرمجبورشد همه آب را بخورد. او دو بار داشت خفه مي شد و با يك نگاه ملتمسانه
خواست تا كير را بيرون بكشد ، ولي عليرغم دست و پا زدن سحر او هنوز كيرش را در دهان سحر جلو وعقب ميكرد تا آخرين قطره آبش بيرون آمد
سحر خسته از دست و پا زدن همانجا خم شد و رئيس براي نفس گرفتن او را در بغل گرفت و دراز كشيدند. فقط چند لحظه طول كشيد و رئيس بلند شد و گفت :" خوب عزيز ، چطوره يك
دوش سريع با هم بگيريم و دوباره شروع كنيم ؟"
من ميشنيدم كه هر دو در حمام مي خنديدند، به نظر مي آمد آنها براي مدت بيشتري آنجا ماندند ، سپس هر دو لخت از حمام بيرون آمدند و روي تخت با هم دراز كشيدند. سحر خودش
را در بغل رئيس گرم ميگرد و رئيس دوباره سر حال آمده بود. بطور واضح معلوم بود سحر الان با او خيلي راحت است. با ديدن كير شق رئيس او هم سر حال آمد و شروع به ماليدن
و فشردن كير و خايه رئيس كرد. چند لحظه بعد از جايش بلند شد و روي رئيس رفت و حالت 69 گرفت و شروع به ساك زدن كرد. اصلاً باورم نمي شد ، او تابحال هرگز با من چنين
حركتي نكرده بود. رئيس با خوشحالي شروع به خوردن كس و كون سحر كرد در حاليكه در آن طرف سحر داشت به آهستگي كير او را ليس ميزد. ناگهان سحر جيغ آرامي كشيد چون رئيس
انگشتش را داخل كون او سر داده بود. او براي چند ثانيه كير را رها كرد تا بتواند خود را آماده كند. سپس دوباره با دستش شروع به جلق زدن روي كير خيس رئيس كرد.
آنها اين بازي سكسي را در حدود 15 دقيقه ادامه دادند
سپس شنيدم سحر گفت :" خوب ، بسه مهران ، حالا بيا من را بكن ، دوست دارم الان كيرت را توي كسم بكني ! "
رئيس داشت به خودش افتخار مي كرد كه سحر را حسابي تحريك و آماده كرده و آرام سحر را برگرداند و كير كلفتش را روي كس كوچك زن من تنظيم كرد ، كسي كه تا حالا فقط مال من بود. سحر انگار داشت در آسمان پرواز ميكرد. تا آن كير كلفت وارد شد ، فرياد سحر بلند شد. اما بعد از چند بار مالش ، كامل فرو رفت و اندكي بعد پاهايش را دور كمر رئيس گذاشت و خود را باز كرد و كمك كرد با هم شروع به گائيدن كنند
روی لینک سایت های سکسی انگلیسی زیر کلیک کنید
بطور واضح مي توانستم ببينم رئيس سرعت و عمق فرو كردنش را زياد كرد. زنم با صداي لطيفي زير لب مي ناليد :" آي. .، بكن ، بكن. .. من را بكن ، آخ خدا ، توقف نكن. .. آخ چقدر دوستت دارم ! " ( من يك كمي حسوديم شد وقتي اين را شنيدم. اما من هم همان لحظه آبم آمد و دستم و شورتم را خيس كرد و به نظر يك كم هم با فشار مي آمد. )
انگار سحر به چند ارگاسم پشت سر هم و مضاعف رسيد. هر بار ميديدم كه به خود مي پيچيد و سفت ميشد و همزمان صداي جيغش را مي شنيدم و مي فهميدم دوباره ارگاسم شده است. رئيسم را هم ميديدم كه نگاهش را به سحر دوخته و هنوز دارد او را مي كند و از ديدن موفقيت جديدش حسابي لذت مي برد.
اين دفعه براي سومين بار آبم روي دستم خالي شد. من از اينكه اينهمه اسپرم ذخيره داشتم شگفت زده شده بودم و نگاهم به پائين افتاد و ديدم دستم و جلو شورتم از آنهمه آب چسبناك پوشيده شده است. آنقدر زياد بود كه در آن تاريكي بخوبي ديده مي شد.
زياد طول نكشيد كه رييس هم آبش را داخل كس زنم خالي كرد. ابتدا آه آه بلندي كرد سپس خودش را به سحر محكم فشار داد و بعد آبش را درون كس مكنده زنم اسپري كرد. هر دو به
نفس نفس زدن افتاده بودند و بي حال شدند. سحر او را در آغوش گرفت تا آخرين قطره هاي او را هم از دست ندهد
من نه تنها احساس خستگي مي كردم بلكه احساس مبهم و تحقير آميزي نيز داشتم. براي من ديگر بس بود ، درون خانه شدم و رفتم تا در رختخواب اطاق مهمان بخوابم. از آنجا كه اطاق مهمان كنار اطاق خوابمان بود تا دو ساعت از سر و صداي مداوم درون اطاق نتوانستم بخوابم. صداهاي ناله بلند رئيس و صداي جيغ هاي كوتاه سحر از اطاق بغلي شنيده مي شد. يك جا شنيدم سحر گريه ميكند و التماس مي كند كه ديگر بس كند. كاملاً مطمئنم در آن لحظه رئيس مشغول فرو كردن كيرش در كون سحر بود. من نمي توانستم كمكي به خودم بكنم و دوباره آبم توي دستم خالي شد
بالاخره بعد از اينكه اطاق مجاور كمي ساكت شد من خوابم برد
حدود ساعت 2 صبح بود كه شنيدم در اطاق باز شد و سحر آمد پيش من و خودش را در بغل من جمع كرد و بوسيد و گفت :" دوستت دارم عزيزم ،مهران همين الان رفت."
هر جوري كه بود آنشب ما با هم دوباره سكس داشتيم و آن بار واقعاً خيلي عالي بود
الان حدود دو سال از آن ماجرا مي گذرد و هنوز هم بعضي وقتها سحر مقداري از جزئيات آنشب را براي من تعريف مي كند چون مي داند با اين حرفها مرا تحريك مي كند و كيرم حسابي راست ميشود. سحر بعد از آنشب ديگر هرگز با مهران سكس نداشت ، اما آنشب طعم و چاشني خوبي به رابطه سكسي ما تا حالا اضافه كرده است
بعله. .. ، من شغلم را بدست آوردم و در يكي ديگر از شعبات اداره با ترفيعي كه مهران برايم رد كرده بود جزء كارمندان عالي رتبه شده ام ، خانم صباحي هم در يكي ديگر از شعبات است و هيچ مشكلي ندارد ، فقط وقتي برايش اين ماجرا را ميگفتم ، او هم ماجراي مشابه خود را برايم تعريف كرد و گفت براي حفظ شغلش چه كار كرده است
البته الان مهران هم احساس ميكند كمي كلاه سرش رفته ، چون بعد از آن ماجرا ديگر نتوانست راهي پيدا كند تا با سحر سكس داشته باشد.
اين خيلي با مزه است، چون سحر بسادگي او را ناديده گرفت و ديگر به او محل نگذاشت و اكنون ما ديگر هيچگونه وابستگي به او نداريم. مهران تنها كسي بود كه توانست با سحر سكس داشته باشد و من فكر كنم ديگر اين اتفاق براي هيچ كس ديگري نيافتد
راستي ، تا يادم نرفته بگويم كه قسمتي از آن گرو و رهني كه گذاشته بودم را با حقوق بالا و موقعيتي كه الان دارم توانسته ام از زن مهران پس بگيرم. ..